۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

زندگی گرازی

زیر آفتاب منتظر کاوه نشسته بودم
گلدون گلی جهازی مامان بزرگ از طبقه ی سوم پرت شد
درست روی سرم
از وسط دو تکه شد
گلدونو نمیگم
سرمو میگم
و اینجوری بود که من
سرمو از دست دادم

پ.ن: منتظر یه اتفاق بزرگ توی زندگیم هستم. اتفاقی که بیست و دو ساله منتظرشم ولی اتفاق نیافتاده. در نتیجه فاک یو بابا 

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خیلی کارت درسته عمو ممل