داستانو نوشتم ولی چون اسم مناسبی براش پیدا نکردم تصمیم گرفتم بندازمش تو بخاری و بسوزونمش واقعا حیف شد خیلی براش زحمت کشیده بودم کاش قدر این زحمتامو میدونستی لعنتی
آدمایی که هیچوقت به موقع به آرزوهاشون نمیرسن آدمایی که وقتی به آرزوهاشون میرسن دیگه اون آدم قبلی نیستن آدمایی که هیچوقت خوشحال نیستن منظورم اونجور آدماست از بس که شما خرین نمیفهمین دیگه
به نظر دوستم آدم باید مجله های هنری بخونه. ولی من مجله ماشین رو ترجیح میدم. به نظر دوستم آدم باید بره کافه. ولی من بیابون رفتن رو ترجیح میدم. به نظر دوستم آدم باید یه ماشین هاچ بک داشته باشه. ولی من یه شاسی بلند قدیمی رو ترجیح میدم. دوستم خیلی دوست داشت زنده بمونه. ولی من ترجیح دادم یه گوله حرومش کنم.
زیر آفتاب منتظر کاوه نشسته بودم گلدون گلی جهازی مامان بزرگ از طبقه ی سوم پرت شد درست روی سرم از وسط دو تکه شد گلدونو نمیگم سرمو میگم و اینجوری بود که من سرمو از دست دادم
پ.ن: منتظر یه اتفاق بزرگ توی زندگیم هستم. اتفاقی که بیست و دو ساله منتظرشم ولی اتفاق نیافتاده. در نتیجه فاک یو بابا
تا زانو رفته بود توی لجن. تقریبا نمیتونس کاری بکنه. دستشو برد طرف پاش و یه زالو رو از رو پاش کند قیافه ی زالو شبیه جارو برقی بود زالو رو گذاشت توی گوشش و گفت : بهتره از مغزم شروع کنی کوچولو